Archive for the Category »بی خوابی «

۰۶
اردیبهشت

۱

هیچ راهی بیراهه نیست،

مقصد که نداشته‌باشی.

 

2

برای کسی که عادت دارد پشت سرش را نگاه کند،

هرجای جاده که ایستاده باشد،

همان‌جا دوراهی است.

 

3

کوره راه را از نروییدنِ گیاهان در آن می شناسیم؛

مسیرِ عبورِ آدم‌ها ترسناک است.

 

9 لایک

- چطوری؟

+ بد. نیستم.

 

5 لایک
۱۹
اسفند

 

3 لایک
۰۵
اسفند

از من به شما نصیحت
اگه زورتون نمی رسه ببَرید، لا اقل ببازید.
مساوی نکنید.
بازنده بودن یه چیزایی داره که برنده ها نمی فهمن.
فقط یه لوزر واقعی میدونه لذتش رو
وقتی که برای هزارمین بار باختی ولی بازم میخوای بازی کنی.
برنده ها ضعیفن.
برنده ها ترسوئن.
کافیه دو بار پشت سر هم ازشون ببری.
دیگه بازی نمی کنن.
ضمناً
اگه مجبور شدید مساوی کنید
صفر صفر نکنید.
آدم بخواد مساوی هم بکنه لا اقل سه سه یا چهار چهار باشه
صفر صفر مساویِ برنده هاست.
دو تا بازنده که بخوان مساوی کنن
هر کدوم حداقل سه تا گل میخورن.
گفتم که
برنده ها ترسوئن!

 

پ.ن: اگر قرار بود کسی ببره اسمشو نمیذاشتن بازی، میذاشتن بری.

 

6 لایک

در زمان جنگ، دولت برای اینکه خروج بی رویه ی ارز از کشور را کاهش دهد، واردات یک سری کالاهای غیرضروری و تجملاتی مانند کریستال و سیگار را ممنوع کرد. یکی دیگر از این کالاهای تجملاتی ِ ممنوعه اسباب بازی بود.

و کودکی ما هم در آن دوران گذشت.

 

9 لایک

من از سال ها پیش عاشقت بودم. عاشق نگاه کردن، راه رفتن، خندیدن و گریستن ات. من از سالها پیش می شناسم ات. شده بودی خدای من و مثل تمام خداهای دیگر، همان ها که انسان ها - با هر حسن و عیبی که دلشان خواست - می سازند تا چیزی برای پرستش داشته باشند، وقتی عاشقت شدم که فکر می کردم وجود نداری. که فکر می کردم هرگز هم وجود نخواهی داشت. عاشقت شدم به این امید که وجود نداشته باشی. که واقعیت نداشته باشی.

گوشه ی مانیتورم یک کاغذ صورتی چسبیده بود که رویش نوشته بودم:

If I never meet you,

then I never have to lose you.

6 لایک

انگشتانم

برای نوشتن حروف ِ نام ِ تو

با هم رقابت می کنند.

 

6 لایک
۲۷
دی

بخواب! بخواب! داری بیداری می‌بینی…

 

3 لایک

خیال، میوه‌ی درخت ِ ناتوانی است.

۹ لایک

بعضی وقت ها باید به خودت ثابت کنی یک کاری را می توانی انجام دهی که همه می دانند می توانی انجامش دهی اما خودت می دانی که عرضه اش را نداری. مثلاً همین وبلاگ نویسی! راستش را بخواهید تنها دلیلم برای نوشتن پنجاه – شصت پست اخیر وبلاگ این بوده که پول ِ هاست و دامین داده ام و زور دارد اگر استفاده ای از آن نکنم. جان؟ چیزی گفتید؟ به احترام ِ مخاطب؟ خوبی شما؟ نگارنده در ماه های اخیر پست هایی نوشته که اگر زیرشان می نوشت «دکتر شریعتی» یا مثلاً «سارتر» یا حتی در برخی موارد «نیچه»، همه تان باور می کردید، بعد همان پست ها دیگر فوق ِ فوقش شش تا لایک خورده اند که نصف آن لایک ها را هم گاهی حس می کنم مامانم با آی پی و بروزرهای مختلف می زند تا فرزند دلبندش دچار ِ یأس ِ اگزیستانسیالیستی نشود! آن نصف دیگر را هم آقای هاست فروش می زند تا در این اوضاع ِ بازار (اشاره به اوضاع ِ بازار حرف ِ سیاسی محسوب شده و مصداق بارز جنگ نرم، سخت، سافتکور، هاردکور، وایلد و … محسوب می شود، لذا از همین جا کلاً اعتراف می کنم و از محضر ملت همیشه صحنه دار می خواهم بیایند اعدامم کنند دیگر ای بابا! چه وضعش است؟ آزادی بیان هم حدی دارد عزیز من! نظرتان چیست پرانتز را ببندم؟ چشم!) … چه داشتم می گفتم؟ آهان! آن نصف دیگر لایک ها را هم آقای هاست فروش می زند تا در این اوضاع ِ بازار به من انگیزه دهد برای نوشتن و مشتری اش را از دست ندهد! منم که خوابم!

خدافظ

 

پ.ن: عبارت ِ فلش بلاگینگ را از خودم در آورده ام! تحتِ این عنوان/برچسب، نوشته هایی را خواهم نوشت که به سرعت و بدون دلیل شروع به نوشتن‌اشان می کنم و بدون دلیل هم هرجا دلم خواست با یک «خدافظ» تمام‌اشان می کنم.

۹ لایک
UA-16158561-1