انتظار، زنده ترین حسی است که یک موجود [زنده] می تواند داشته باشد؛
انتظار یک عنکبوت برای شکار حشره،
یک جوجه برای شکستن تخم،
یک مسلمان برای ظهور موعود،
یک پیرمرد برای مرگ
و یک «من» برای «نگاه تو»
انتظار، زنده ترین حسی است که یک موجود [زنده] می تواند داشته باشد؛
انتظار یک عنکبوت برای شکار حشره،
یک جوجه برای شکستن تخم،
یک مسلمان برای ظهور موعود،
یک پیرمرد برای مرگ
و یک «من» برای «نگاه تو»
پیش نوشت: مینی مال خوان های عزیزی که عجله دارند، همین یک جمله ی زیر را بخوانند، اگر خوششان آمد لایکشان را بزنند و بروند! بقیه بمانند؛ کارشان دارم!
«شادی چیزی نیست که به راحتی در زندگی در جست و جویش باشیم و به همین خاطر بهتر است شادی را در دسته ی «عوارض جانبی مثبت» زندگی قرار دهیم و خیلی هم برایش برنامه ریزی نکنیم. اگر رسیدن به شادی تنها هدف ما در زندگی باشد، به شدت سرخورده خواهیم شد.»
از اینکه ماندید تا بقیه اش را هم بخوانید متشکرم! جمله ی بالا از یک آقایی است به نام آدام فیلیپز. نمی دانم نامش را شنیده اید یا نه. احتمالاً نه! فیلیپز یک روانکاو انگلیسی است که به خاطر نظریاتش درباره ی شادی، مدتی است اسمش سر زبانها افتاده. بگذارید مختصر بگویم؛ او معتقد است اینکه دنبال راهی برای شاد شدن بگردیم، نه تنها ما را شاد نمی کند بلکه باعث غمگین تر شدنمان می شود. فیلیپز در باره ی استقبال مردم از کتابهایی با عناوینی مثل «چگونه شاد باشیم؟»، می گوید: «فرهنگی که وسواس شادی داشته باشد حتماً در وضع نا امیدکننده ای گرفتار شده است. علت توجه بیش از اندازه مردم به شادی این است که اصولاً هیچ کس شاد نیست و کتاب ها می خواهند با تکرار کلمه ی شادی حس آن را در مردم القا کنند. این جور کتاب ها به جای اینکه راه حل باشند بخشی از خود مشکل به شمار می روند… زندگی مردم پر شده از ایده آل های غیر ممکن. آنها از صداقت محض، علم زیاد، شادی مطلق و عشق های جاودانی حرف می زنند آن هم در حالی که می دانند ناکامی بزرگی از بابت همین مقولات نصیبشان می شود… وقتی می گویم وسواس شادی نباید جزئی از زندگی مردم باشد، منظورم این نیست که مردم باید احساس بدبختی کنند. اما در عین حال معتقدم که اگر ارتباط انسان با واقعیت قطع نشده باشد، نمی تواند چنین وسواس عجیبی برای شادی در زندگانی را قبول کند. هر کس که اخبار روز دنیا را بخواند و بشنود نمی تواند چنین دیدگاهی داشته باشد!»
پایانِ نقلِ قول! از اینجا به بعد چون نظر شخصی نگارنده را می خوانید، شاید مطلب کمی رادیکال تر به نظر برسد. راستش این تنها موردی است در افکارم که رادیکال بودنش را انکار نکرده و هیچ تلاشی هم برای تعدیلش نمی کنم. یک جورهایی خط قرمزم به حساب می آید. همانطور که فیلیپز می گوید، واقعیت اصولاً چیزی برای شاد کردن ما آدمها در چنته ندارد. نمی شود هم منطقی فکر کرد، هم شاد بود. نمی شود همه ی دو دو تا ها، چهارتا بشوند و باز همه چیز بر وفق مراد باشد. نمی شود محدودیت های فیزیکی و ادراکی انسان بودن را پذیرفت و باز از زندگی راضی بود. شاید این طرز فکر به نظر احمقانه برسد اما این روزها طرفدارانش دارند مثل باکتری تکثیر می شوند. نمونه اش همین کریستوفر نولان خودمان. اینسپشن (تلقین/القاء/سرآغاز) را که دیده اید؟ (اگر ندیده اید، به درد نمی خورید! بروید ببینید!) این فیلم یک جورهایی تبدیل شده به مانیفست من. مهم ترین پیام فیلم اولاً این است که اگر به دنیای خیال نزدیک شوید، واقعیت دیگر هیچ جذابیتی برایتان نخواهد داشت و ثانیاً هر لحظه از زندگی ما می تواند بخشی از یک رؤیای طولانی باشد. اصلاً شاید وقتی می میریم، در واقع از یک خواب (کابوس/رؤیا) بیدار شده ایم. واقعیت، مقوله ای است که در رابطه با ادراک مفهوم پیدا می کند. در این صورت اگر ادراک ما به سطح بالاتری برسد، باید چیزهایی بیشتر (واقعی تر؟؟) را درک کنیم. چیزی شبیه مدیتیشن (هالوسینیشن؟ =توهم). همه ی اینها را گفتم که بگویم واقعیت اصولاً چیز خاصی نیست. شخصاً در اصل وجودش شک دارم. قرار نیست چیزی که حتی نمی دانم وجود دارد یا نه، باعث رنج کشیدنم شود. غیر از این است؟!
پ.ن: مشروح نظریه آقای فیلیپز را می توانید در شماره ی ششم «مهرنامه» یا اگر انگلیسی تان خوب است، اینجا بخوانید.
از این همه چنگ زدن های بی حاصل خسته شده بود؛ خر که نبود، پلنگ بود! می فهمید تمام حیوانات به حماقت چنگالهایی که سودای لمس ماه دارند، می خندند. نه می توانست از ماه دست بکشد، نه می توانست تحمل کند یک مشت حیوان ضعیفِ احمق مسخره اش کنند. میمون که نبود، پلنگ بود!
در همان حال که به سمت قلهی کوه می دوید، با خود می گفت: «دیگر چنگ نمی کشم. مرگ یک بار، شیون یک بار. این همه بالا رفتم، یک بار یک قدم پایین نیامد. این بار مقابل چشمان ماه از پرتگاه می پرم پایین و خلاص.» خودکشی بهترین راه بود، نباید تردید می کرد. داشت با سرعت به لبهی پرتگاه نزدیک می شد و می دانست که اگر بایستد دیگر نمی تواند بپرد. پس بدون اینکه سرعتش را کم کند، چشمانش را بست و با تمام قدرت پرید. چشم که باز کرد،دید در آغوش ماه است. انگار به اندازهی کافی بالا رفته. یا چه کسی می داند؟ شاید هم ماه به اندازهی کافی پایین آمده بود…
پلنگ، روی آن قمرِ بی آب و خالی از حیات، چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد.
پایان
۱. فرانسیس فوکویاما نظریه ای دارد به نام «پایان تاریخ». این نظریه پرداز نومحافظه کار(نئوکان) امریکایی در کتاب پایان تاریخ و آخرین انسان خود، رسماً اعلام می کند از نظر او لیبرال دموکراسی شکل نهایی تمامی حکومت های بشری خواهد بود و پس از لیبرال دموکراسی دیگر گزینه ی جدیدتری برای حکومت داری قابل تصور نیست. تقریباً همه ی جنگ های خارجی ایالات متحده پس از دوران جنگ سرد بر اساس این نظریه سیاسی اتفاق افتاده اند تا تاریخ بشریت را هرچه سریعتر به سرانجام شیرینش برسانند! فوکویاما مدعی است نگاهی تکامل گرایانه به تاریخ دارد و در کتابش به وضوح بر این ادعا تأکید می کند اما…
۲. در زمان انسانهای اولیه، هرکس لباس ضخیم تر و سلاح سخت تر و تیزتری برای شکار داشت، قوی تر بود. پس از انقلاب کشاورزی، قدرت در اختیار کسی بود که به رودخانه نزدیکتر بود، زمین حاصلخیزتری داشت و ابزارهای بهتری برای کشاورزی. در دوره های بعدی هم هر دوره ای چیزی وجود داشت که می توانست قدرت را تضمین کند. زمانی حیوانات اهلی بهتر، زمانی برده های بیشتر، زمانی دیگر چرخ، کشتی، کارخانه و کارگر، ارتش، نفت، انرژی، سلاح هسته ای و … اطلاعات! تا همین چهار پنج سال پیش می شد گفت هر انسانی اطلاعات بیشتر و دقیق تری داشته باشد، قدرتمندتر است.
تاریخ بشریت را به هر چند دوره که بخواهیم تقسیم کنیم، بهتر است یکی از آنها ها نامش دوران بعد از وب (یا دقیق تر اگر بخواهبم بگوبیم، بعد از وب ۲.۰) باشد. مهم ترین تفاوت دوران پیش از وب۲.۰ با بعد از آن هم این است که دیگر نمی شود به سادگی گذشته دروغ گفت. دیگر پنهان کردن اطلاعات تقریباً غیرممکن شده است. اوج گرفتن شبکه های اجتماعی بیش از هر چیز تعریف حریم خصوصی را دچار دگرگونی کرده است. حال دیگر می توان گفت حقیقت حتی اگر به زبان بیاید همچنان حقیقت است!
۳. این روزها همه جا سخن از ویکی لیکس است. سایتی که مدعی است رسانه ای معمولی است. رسانه ای که تلاش می کند تمام انسانهای دنیا را به یکی از حقوق اولیه شان یعنی آگاهی از دنیای اطراف، برساند. ویکی لیکس کار عجیب و غریبی نمی کند. یک رسانه ی خبری است که برخلاف تمام رسانه های «دهکده ی جهانی» برایش هیچ مصلحتی جز حقیقت وجود ندارد. برای ویکی لیکس فقط یک عمل غیراخلاقی تعریف شده و آن پنهان کاری است. ویکی لیکس هم مثل ویکی پدیا و سایر سایت های وابسته به جنبش اپن سورس برای منافع اقتصادی ارزشی قاذل نیستند. (بالاخره گربه هایی پیدا شده اند که برای رضای خدا موش می گیرند!) آنها فقط معتقدند میزان آزادی که لیبرال دموکراسی به انسانها می دهد باز هم کافی نیست. هر گونه مانعی برای آزادی مثل این است که پایانی برای بی نهایت متصور شویم که در این صورت آزادی دیگر آزادی نیست. اسارت است. اسارت در یک زندان بزرگ. چه فرقی می کند نام این موانع چه باشد؟ مصالح ملی، کپی رایت، طبقه بندی های امنیتی و نظامی یا حتی جان سربازان امریکایی در عراق و افغانستان. آنچه مهم است، این است که عده ای را از حق دانستن محروم کرده ایم. مثل اینکه به انسان بگوییم حق ندارد از کره زمین خارج شود. آیا در این صورت انسان می تواند بگوید کاملاً آزاد است؟
۴. فوکایاما مدعی است باید تاریخ را با نگاه تکاملی دید و بعد با نگاه تکاملی به این نتیجه می رسد که لیبرال دموکراسی مقصد پایانی تاریخ بشریت است. فوکویاما اگر تکامل را فهمیده بود، می دانست که مهم ترین خاصیت پروسه های تکاملی توقف ناپذیر بودن آنهاست. تکامل پروسه ای است که هرگز متوقف نشده و نخواهد شد. تکامل در واقع این گونه عمل نمی کند که خوب ها را گلچین کند، بلکه خطاها را خط می زند. (این روش تمام پدیده های طبیعی است. حتی مغز انسان هم در یادگیری به همین شکل عمل می کند.) لیبرال دموکراسی هم هر جا خطا کند یا اصلاح می شود یا حذف. این روزها لیبرال دموکراسی دوران سختی را می گذراند.
۵. در حال نوشتن این پست بودم که شنیدم حکم تعقیب مؤسس سایت ویکی لیکس از سوی دادگاهی در سوئد صادر شده. ظاهراً به خاطر ارتکاب یک جرم جنسی! اما نگران نباشید. مدیر ویکی لیکس را می شود بازداشت کرد. ویکی لیکس را می شود تعطیل کرد. اما همچنان میلیون ها خبرنگار ویکی لیکس «آزاد» هستند!
پ.ن: هنگام نگارش این پست، سایت ویکی لیکس در سلامت کامل به سر می برد اما ظاهراً در حال حاضر داون شده و صفحه ی اصلی سایت باز نمی شود.باور کنید من بی تقصیرم!! فقط امیدوارم دست W3 (سازمان جهانی وب) به مصالح سیاسی آلوده نشده باشد. در واقع امیدوارم نمک نگندیده باشد.
این لعنتی ها
برای تمام آرزوهای آدم
فعل دارند.
Tutoyer: دوم شخص مفرد را در مکالمه بکار بردن. از «تو» به جای «شما» استفاده کردن.