۱۰
اردیبهشت

وقتی می‌خواهی خودسانسوری کنی، اول حرفت را بنویس بعد پاک کن یا خط بزن. اگر اصلا ننویسی‌اش و به چشم خود کلماتش را نبینی، پس از مدتی تبدیل به آدم ِ دیگری می‌شوی که حتی فکر کردن به موضوع ِ سانسور شده را هم از یاد برده.

بی‌خود گفته‌اند نمی‌شود آزادی را از عرصه‌ی اندیشه و ذهن ِ آدم‌ها سلب کرد.

 

5 لایک

این پست را قبلاً در همین وبلاگ منتشر کرده بودم. با بحث‌های اخیر در مورد مالکیت جزایر سه گانه و روزِ خلیج [فارس] و … خواستم دوباره در این باره چیزی بنویسم اما دیدم هرچه بخواهم بگویم در همین پست قدیمی نوشته‌ام. پس تصمیم به بازنشر همان نوشته گرفتم. این پست برای بعضی از دوستان قدیمی خواب‌نوشت تکراری است که از آنها پوزش می‌خواهم.

________________________

شیخ محمد آل مکتوم، حاکم دبی، در جایی گفته بود: «آیندگان به تاریخی که ما برایشان می سازیم افتخار خواهند کرد.»

همین یک جمله کافیست تا بگویم دیگر اجازه نداریم همسایه های عربمان را اقوامی بی فرهنگ، عقب مانده، تن پرور، «سوسمار خور»، جاهل و به طور کلی نژادی پست تر از نژاد آریایی بدانیم. چرا؟ پاسخش ساده است. در حالیکه ما ایرانیان قرنهاست داریم به افتخاراتی که اجدادمان برایمان به ارث گذاشته اند می بالیم، این اعراب همسایه مان هستند که حقیقت تاریخ را درک کرده اند. اینکه تاریخ را کسی به ارث نمی برد، بلکه آن را می سازند. تاریخ از آنِ کسی است که آن را رقم می زند، نه کسی که بعد از هزاران سال آن را به ارث می برد. برای مردمِ سایر نقاط دنیا چه اهمیتی دارد که در متون کهن نام خلیجی که در جنوب فلات ایران قرار دارد چه بوده است؟ آنچه اهمیت دارد این است که این مردم اگر بخواهند سواحل خلیج مذکور را سیاحت کنند، کجا را انتخاب خواهند کرد؟ دبی یا کیش؟ کویت یا بوشهر؟ اصلاً مردم اروپا و آمریکا هیچ! خودتان به عنوان یک ایرانی کدام یک را ترجیح می دهید؟ روزانه چند مسافر [تفریحی یا تجاری] از ایران روانه ی دوبی می شوند؟ حقیقت این است که در جنگ کنونی بر سر نام خلیج، اگر با این منطق که چون خلیج از آنِ ما بوده، همیشه برای ما خواهد ماند مبارزه کنیم، بی شک شکست خواهیم خورد. برای تاریخ بمب های گوگلی و نظرسنجی های پتیشن آنلاین اهمیتی ندارند. متون کهن هم برای تاریخ فاقد اهمیت هستند. آنچه تاریخ را می سازد قدرت و ثروت است. این جمله را حتماً شنیده اید که «تاریخ را فاتحان می نویسند.»؛ اینکه چون نام این خلیج از قدیم، «فارس» بوده، باید تا ابد فارس بماند، یک مغلطه ی بزرگ است. مگر نام شهرهای شما از ازل همین بوده که اکنون هست؟ مثلاً آیا مردم همدان باید تابلوی شهرشان را به هگمتانه تغییر دهند؟ یا مثلاً نام مشهد (=محل شهادت) قبل از شهادت امام رضا هم مشهد بوده؟ اصلاً اگر نقشه های قدیمی را بگردید اثری از تهران در آنها هست؟ پس باید تهران را از نقشه های گوگل حذف کنند چون در متون کهن اثری از آن نیست؟!!

هر چیز دیگری بنویسم تکرار مکررات خواهد بود. برای آنها که بخواهند حقیقت را بپذیرند، همین قدر کافیست. همین که بدانیم: صاحبانِ تاریخ، سازندگانِ آن اند، نه کسانی که آن را از اجدادشان به ارث می برند.

۵ لایک
۰۶
اردیبهشت

۱

هیچ راهی بیراهه نیست،

مقصد که نداشته‌باشی.

 

2

برای کسی که عادت دارد پشت سرش را نگاه کند،

هرجای جاده که ایستاده باشد،

همان‌جا دوراهی است.

 

3

کوره راه را از نروییدنِ گیاهان در آن می شناسیم؛

مسیرِ عبورِ آدم‌ها ترسناک است.

 

9 لایک

- چطوری؟

+ بد. نیستم.

 

5 لایک

۱. سالها پیش فیلمی دیدم (نامش یادم نیست) که در آن مادری برای کودک یتیمش نامی انتخاب نکرده بود و به او گفته بود تا وقتی انتقام پدرت را از قاتلش نگیری نامی بر تو نخواهم گذاشت. کودک بزرگ شد و هروقت کسی نامش را می پرسید، می گفت: «بی اسم»! طبعاً در انتهای داستان پسر انتقام ِ پدر را می گیرد اما شاید چیزی که برای او از خون ِ پدرش با ارزش تر است، رسیدن به یک نام باشد. مادر با این کارش می خواسته خیال خود را از بابت پایمال نشدن خون همسر راحت کند چرا که این بدون ِ نام بودن انگیزه پسرش را برای یافتن قاتل پدر  (و نام ِ خودش) صدبرابر می کرد. پاسخ به این پرسش که «من» کیست، هویت ِ انسان را شکل می دهد و بدون ِ وجود یک نام، هویت مانند اندیشه ای است که در ظرف ِ زبان جاری نشده باشد.

۲. روزی یکی-دو نفر از دوستانم در فیس بوک نام هایشان را از ترس ِ از کار بیکار شدن، اخراج از دانشگاه، استخدام نشدن در آینده و … به شکل های عجیب و غریبی تغییر می دهند. بعضی ها به هجاهایی از نام ِ کوچکشان اکتفا می کنند و برخی به سراغ اسامی ِ مستعار می روند؛ ایرانی، پرشین، آریایی، آزاد، سبز و مزخرفاتی از این دست که هیچ یک هم نیستند.

نمی خواهم بگویم این ترس از بریدن ِ نان توسط صاحبان ِ سفره ی نفتی، منطقی و حقیقی است یا توهمی برآمده از حکومت هراسی مردم ِ مشرق زمین. کسی را هم نمی خواهم به خاطر تلاش برای دفع ِ خطر ِ احتمالی، که عقلاً -و فقط عقلاً- واجب است، نکوهش کنم. شاملو خیلی پیش از این تکلیف را روشن کرده است که «غم ِ نان» نخواهد گذاشت… . پرسش ِ من فقط این است که بعد از ناممان -بخوانید هویت- نوبت ِ چیست؟ فقط می خواهم هشدار بدهم هیچ می دانید به جاهای حساس ِ داستان رسیده ایم؟ می خواهم بپرسم کسی می داند با گذشتن از نام هایمان بعد از آن چه داریم که برای حفظش مقاومت کنیم؟ خبر داریم که بدون ِ وجود ِ چیزی که لازم باشد برای حفظش بکوشیم، زنده نیستیم؟ هیچ می دانیم «آزادی ِ حقیقی همان رنج و مقاومتی است که یک ملت برای رسیدن به آزادی متحمل می شوند»؟ (نیچه +)

۳. به من حق بدهید از آدم های جامعه ام بپرسم بعد از نام و هویت‌شان چه خواهند داشت؟

۴ لایک

در قفس نشسته را چه تفاوت می‌کند؟
سیصد و شصت و چهار روز خود را به دیوار می کوبد،
سیزدهمین روزِ سال هم «به در».

 

5 لایک
۱۹
اسفند

 

3 لایک
۰۵
اسفند

از من به شما نصیحت
اگه زورتون نمی رسه ببَرید، لا اقل ببازید.
مساوی نکنید.
بازنده بودن یه چیزایی داره که برنده ها نمی فهمن.
فقط یه لوزر واقعی میدونه لذتش رو
وقتی که برای هزارمین بار باختی ولی بازم میخوای بازی کنی.
برنده ها ضعیفن.
برنده ها ترسوئن.
کافیه دو بار پشت سر هم ازشون ببری.
دیگه بازی نمی کنن.
ضمناً
اگه مجبور شدید مساوی کنید
صفر صفر نکنید.
آدم بخواد مساوی هم بکنه لا اقل سه سه یا چهار چهار باشه
صفر صفر مساویِ برنده هاست.
دو تا بازنده که بخوان مساوی کنن
هر کدوم حداقل سه تا گل میخورن.
گفتم که
برنده ها ترسوئن!

 

پ.ن: اگر قرار بود کسی ببره اسمشو نمیذاشتن بازی، میذاشتن بری.

 

6 لایک

در زمان جنگ، دولت برای اینکه خروج بی رویه ی ارز از کشور را کاهش دهد، واردات یک سری کالاهای غیرضروری و تجملاتی مانند کریستال و سیگار را ممنوع کرد. یکی دیگر از این کالاهای تجملاتی ِ ممنوعه اسباب بازی بود.

و کودکی ما هم در آن دوران گذشت.

 

9 لایک

من از سال ها پیش عاشقت بودم. عاشق نگاه کردن، راه رفتن، خندیدن و گریستن ات. من از سالها پیش می شناسم ات. شده بودی خدای من و مثل تمام خداهای دیگر، همان ها که انسان ها - با هر حسن و عیبی که دلشان خواست - می سازند تا چیزی برای پرستش داشته باشند، وقتی عاشقت شدم که فکر می کردم وجود نداری. که فکر می کردم هرگز هم وجود نخواهی داشت. عاشقت شدم به این امید که وجود نداشته باشی. که واقعیت نداشته باشی.

گوشه ی مانیتورم یک کاغذ صورتی چسبیده بود که رویش نوشته بودم:

If I never meet you,

then I never have to lose you.

6 لایک
UA-16158561-1