۱.

امروز دوم خرداد است. نمی دانم باید این روز را تبریک گفت یا چه؟ اما به هر حال دوم خردادتان مبارک. اول خردادتان هم مبارک. سوم خردادتان هم مبارک! (عزیز من قیلتر نکن دیگه. نیگا! سوم خرداد هم تبریک گفتم.)

۲.

حالا زیاد حرف نمی زنم. فقط خواستم بگویم این روزها بیشتر حال و حوصله ی نوشتن دارم و سعی می کنم به خواب‌نوشت هم رونق بیشتری بدهم. شاید یک دلیلش انتخابات باشد. البته بنا ندارم اینجا را به سیاست بیالایم و رویه ی بلاگ همان رویه ی سابق خواهد بود. اما شاید گاهی اشاره ای هم به انتخابات و عوالم سیاست داشته باشیم که هرچه می خواهیم دست از آن بکشیم، او دست از ما نمی کشد! فعلاً فقط همین قدر بگویم که لطفاً رأی بدهید. نمی دانم رأی دادنمان چیزی را عوض می کند یا نه. اما مطمئنم رأی ندادن هیچ چیز را عوض نمی کند.

۳.

این شعر -که البته خیلی هم شعر نیست- را خرداد دو سال پیش سزارین کردم ولی زخمش هنوز کهنه نشده:

مثلِ شعرهایی که نگفتم و مُردند
خسته‌ام… و نشستی تو آن وَرتر
خسته‌ام از صدای سبز سکوت
انتظار فتنه‌هایی بهتر
خسته‌ام از سران فتنه‌ات حتی
از غم ِ غرور ِ اشک‌آور
خسته‌تر از همیشه می‌بینم:
من و خردادِ بی«داد»ها،
من و روزهای ماهِ خر!

یک لایک

یک کاغذ برداشتم
و یک خودکار بیک
تا برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم…
اما این خودکارها زپرتی‌اند
هنوز نیم ساعت نشده
جانش بالا آمد.
خودکار هم همان بیک های قدیم.
چه می‌دانم؟
شاید هم مشکل از خودکار نیست
شایدمصرف من بالاست
راستی!
با یک خودکار ِ بیک
چند بار نام تو را می‌شود نوشت؟

 

۲ لایک
۱۴
اردیبهشت

دیشب خواب دیدم
شعر شده‌ام
و آقای ممیزی رویم خط کشیده!
در راهروهای ارشاد می‌دویدی و جیغ می‌کشیدی
صدایت زدم
برگشتی؛
داشتم ادای آقای ممیزی را در می‌آوردم:
«اینجا جیغ کشیدن ممنوع است!»
نگاهم کردی،
از همان نگاه های سرکش
که آقای ممیزی دوست نداشت.
از همان‌ها که اگر نداشتی
رویم خط نمی‌کشیدند.

سکوت کردی و رفتی
من ماندم و یک خط ِ قرمز
و آقای ممیزی
که داشت به غزلیاتِ سعدی حشره‌کش می‌زد…

 

3 لایک

- آزادی رو چی تعریف می‌کنی؟

+ آزادی چیزیه که مجبور نباشی تعریفش کنی.

 

3 لایک

چه خبرتان است؟ از چه می‌ترسید؟ زلزله است دیگر! چیز جدیدی که نیست! یک عمر دنیایمان از درون لرزید، بگذار چند بار هم از بیرون بلرزد. هزار بار شب خوابیدیم و صبح دیدیم از سقفی که قرار بود سایه‌بان‌مان باشد، فقط سنگینی‌اش مانده روی سینه و دردی که تیر بکشد تا مغز استخوان و استخوانی که لای زخم مانده‌باشد، نه یک روز و دو روز و یک سال دو سال و نه یک عمر حتی که چند عمر! که چند بار بمیری و زنده شوی و باز ببینی همان استخوان لای همان زخم است…
زیر ِ آوار هوا نیست؟ نمی‌شود نفس کشید؟ زیر ِ آوار ِ بغض مگر می‌شد؟ نمی‌شد و باز زنده ماندیم. زنده ماندیم تا بمیریم و زنده شویم. زنده شویم و چگونه جان دادن را، بی‌صدا، بی‌آه، بی‌ناله مردن را تمرین کنیم. های! تو که آن بالا یا این پایین یا هرجای دیگر نشسته ای و دائم این زمین را می‌لرزانی! با توام! این شوخی‌ها و ترس‌ها برای زمان ِ بچگی‌مان بود. ما بزرگ شده‌ایم. پیر شده ایم. مثل ِ مار صدبار پوست انداخته‌ایم و هر بار به اندازه‌ی نیش ِ هزار عقرب درد کشیده ایم و تب و باز، تاب آورده‌ایم. ما دیگر نه از زندگی انتظاری داریم نه از مرگ. نه سقف‌مان به اندازه‌ی کافی سنگین است که بمیریم نه دل‌مان به اندازه‌ی کافی خوش که زنده بمانیم…

۵ لایک

قصه‌ات را برای من بگو!
منی که قصه‌ای برای گفتن ندارم.
قصه‌ات را برای من بگو
تا قصه‌اش را برای عالم و آدم بگویم:
که قصه‌اش را برایم گفت.
همین یک شب
-که هزار شب نمی‌شود-
شهرزادم باش
تا هزار و یک عضو از خاندان ِ لعنتی ِ بنزودیازپین‌ها را
بی‌خانمان کنی.
قصه‌ات را برای من بگو؛
وقت ِ خواب ِ من سال‌هاست که گذشته!

 

3 لایک
دسته: شعر  ۳ نظر
۰۱
فروردین

«زنده باد پاییز» که در آن فقط سروها سبز می‌مانند.

 

7 لایک

به آدم بودن خود نبالید؛

اینجا به پنگوئن می گویند پرنده!

 

5 لایک

اشتباه نکنید! بی‌خوابی مال ِ روز است؛ شب را که خیلی‌ها نمی‌خوابند. اگر شب بیدار ماندی و صبح هم خواب به چشمت نیامد، آن وقت می‌توانی ادعا کنی بی‌خواب شده‌ای.

۶ لایک

آنقدر به تو فکر می‌کنم که نمی‌دانم پیش از تو وجود داشته‌ام یا نه؟

۸ لایک